تبليغاتX
کلبه عشق






















کلبه عشق

           سلام به وبلاگ کلبه عشق خوش آمدید

                               

...

                       روزی که حقیقتا دوست داشته شدم.......

روزی که حقیقتا دوســـت داشته شدم...

روزی که حقیقتا دوست داشته شدم متوجه شدم که در همه موقیعت ها، در جایی خوب و زمانی خوب قرار داشتم و توانستم خودم را آرام کنم . امروز می دانم که آن عــــــــزت نفس نامیده میشود.

روزی که  حقیقتا دوست داشته شدم دیگر از داشتن وقت آزاد نترسیدم و از ترسیم نقشه های بزرگ دست برداشتم ، و پروژهای آینده را رها کردم. امروز آنچه را که دوست دارم انجام می دهم ، هروقت که دلم بخواهد وبا آهنگ خودم . امروز می دانم که آن سادگــــــــــی نامیده میشود.

روزی که حقیقتا دوست داشته شدم به اینکه بخواهم همیشه حق باشم ،خاتمه دادم و متوجه تمام دفعاتی که اشتباه کرده بودم شدم . امروز فرتنــــــــــی را کشف کردم.

روزی که حقیقتا دوست داشته شدم از زنده کردن گذشته و نگرانی برای آینده دست کشیدم .

امــــــــــروز در زمان اکنون ، زمانی که زندگـــــــی جریان دارد به سر می برم.

امـــــــــروز من فقط یک روز را زندگی می کنم و آن ســـر شـــار  بــــــــــودن نامیده می شود.

چارلی چاپلین

آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خواب است

 

آه ... گویی زدخمه دل من

روح شبگرد مه گذر کرده

یا نسیمی در این ره متروک

دامن از عطر یاس تر کرده

 

ناشناسی درون سینه من

پنجه در چنگ و رود می ساید

همره نغمه های موزونش

 گوییا بوی عود می آید

 

آه باور نمی کنم که مرا

 با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

 

بی گمان زان جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده عشق

می نویسم به روی دفتر خویش

جاودان باشی ای سپیده عــــــــشق

 

رفتم مراببخش و مگووفانداشت

راهی بجز گریه برایم نمانده بود

این عشــــق آتشین پراز درد و بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

من از دو چشم گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

نالان از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان زکرده ها و پشیمان زگفته ها

دیدم که لایق تو و عشــــق تو نیستم

 

فروغ فرخزاد

 

|

نفس نمی کشد هوا...
نفس نمی کشد هوا...

قدم نمی زند زمین...

سکوت می کند غزل...

بدون تو یعنی همین...

....................................................................

بیا برای یک بار هم که شده خلاف کنیم..؟!

من اندوه تو را می دزدم...!  

تو تنهایی مرا...!

.....................................................................

نکند صبر یک فریب بزرگ باشد..!!!؟؟؟

چون سال هاست با غوره ها کلنجارمی روم....حلوا نمی شوند..!!؟؟

......................................................................

باز باران...

بی ترانه...

گریه های بی بهانه...

می خورد بر سقف قلبم...

یادم آرد روی ماهت...

باورت شاید نباشد...

که دلم تنگ است برایت...

 


مثل شقایق زندگی کن

کوتاه اما زیبا

مثل پرستو کوچ کن

فصلی اما هدفمند

مثل پروانه بمیر 

دردناک اما عاشق
 
  ................................................   
 
            آدمک آخردنیاست بخند             

                       آدمک مرگ همین جاست بخند

                               دست خط که توراعاشق کرد

                                شوخی کاغذی ماست بخند

                                      آدمک خر نشوی گریه کنی

                                          کل دنیا سراب است بخند                                                            

                                                                    آن خدایی که بزرگش خواندی

                                                                            به خدا مثل تو تنهاست بخند

                                                                                                                بخند..........


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 22:12 توسط سحر| |

پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟با کمی مکث جواب داد:

۱- گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر   ۲- با اعتماد٬ زمان حال را بگذران   ۳- بدون ترس برای آینده آماده شو   ۴- ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز    ۵- شک هایت را باور نکن و هیچگاه با باورهایت شک نکن    ۶- زندگی شگفت انگیز است اگر بدانی که چطور زندگی کنی

پرسیدم آخر؟....

و او بدونه اینکه متوجه پرسشم شود ادامه داد:

۱- مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ این است که مهم باشی حتی برای یک نفر     ۲- کوچک باش و عاشق که عشق خود می داند آیین بزرگ کردنت را   ۳- بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه ی خواص تو با کسی      ۴- موفقیت پیش رفتن است٬ نه به نقطه پایان رسیدن     

داشتم به سخنانش فکر می کردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد:

هر روز صبح در آفریقا٬ آهویی از خواب بیدار می شود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا می چرد آهو می داند که باید از شیر سریعتر بدود تا طعمه ی او نشود شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می گردد و می داند که باید از آهو سریعتر بدود تا گرسنه نماند....

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو... مهم این است که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگی با تمام توان شروع به دویدن کنی..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود٬ ولی می خواستم بازهم ادامه دهد و باز هم....

که چین از چروک پیشانی اش باز کرد و گفت:

زلال باش ...زلال٬ فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی یا دریایی بی کران زلال که باشی آسمان در تو پیداست

امیدوارم بدردتون خورده باشه

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 19:51 توسط سحر| |

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 19:46 توسط سحر| |

من بودم

تو

و یک عالمه حرف...

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!

کاش بودی و

می فهمیدی

وقت دلتنگی

یک آه

چه وزنی دارد...

 

 

 
 
 
 
 
سکوتم را نکن باور
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
من آن خرمن
من آن انبار باروتم
که با آواز یک کبریت
آتش میشوم یک سر!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 20:42 توسط سحر| |

سهم کوچک من از عـــشق

کوچه باریکی است که به بن بست ختم می­شود

تو این کوچکترین را هم از من گرفتی

من از این بن بست یک دنیای پر از شکوه عــــشق

برای خودم ساخته­بودم

که کوچه­اش پر از گل­های یاس بود

و عطر نفس­های تو را می­داد

تمام امیدم را در سبدی از گل و مهر

بر در خانه­ات نهاده بودم

به نشانه دوستی­مان

وقتی از آنجا رد شدی و بی اعتنا گذشتی

گلدان دوستی­مان خود به خود افتاد و شکست

گل­های یاس روی دیوار خانه دوستی­مان

همه پژمرده شدند.

دیگر عطر نفس­های تو

در آن کوچه نپیچید

تا چشم باز کردم، دیدم نه از آن کوچه خبری هست

و نه از عشق من....

با خودم گفتم، راستی بین یک کوچه­ی بن­بست

با عطر گل­های یاس که بوی عشق می­دهد

با یک دنیای پر از هیاهوی بیگانگی

یک قدم فاصله نیست

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 21:41 توسط سحر| |

دلتنگي هاي من.... من آن فانوس خاموشم، دگر روشن نخواهم شد دگر د

ر جمع شاديها، نشان از من نخواهي ديد من آن اشكم كه در چشم جواني

 خسته و مايوس مي غلتد.

 

* * * چه آرام و صبور در كنج غم، در فكر و روياها فرو رفته گلويش مملو از بغضي گره خورده. نمي داند كدامين درد را مهمان كند امشب گناهش چيست؟ عشقي پاك! و اين پاداش احساسش به اوج لحظه خواهش دلش هم گريه مي خواهد دريغ از اشك حتي قطره اي بهر تسلايش. دلش روي زمين مانده دلش زخمي ترين دلهاست، از دست عزيزانش نه دشمن، بلكه جانانش. نگاهي خسته و غمخورده بر در انتظاري بيهوده را طي مي كند امشب و فردايي ندارد تا به اميدش، شب سرد و غروب تنگ را فردا سحر سازد

 * * * كنون اي نازنين گر قصه را خواندي بدان در شهر درد آلود، در اين

 غربت، گرفتارم دلم غمگين و بيمارم و با اين درد و دلتنگي كه از ياران به دل

 دارم زجانم دوستت دارم. +

رنگي بي درنگ وقتی که آبرو می فروشد دستفروشی پیر در بساط وقتی نگاه دختری نغمه ی گناه می خواند از پشت حجاب وقتی رنگها بی درنگ بی رنگ می شوند ای دریغ دلها از مهر تهی از کینه ها غوغا می شوند ****

 چشمانم پیر می شود رو به غروبم من من آخرین کمان رنگین روزگارم + نوشته شده در شیشه ای می شکند ...

 یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست

؟ مادری می گوید...شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد..

. تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید...

 از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟

 عادت همه چیز را ویران می کند وای به روزی که چیزی -حتی عشق-عادتمان شود.... عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان دیگر سخن عاشقانه گفتن،دلیل عشق نیست وآواز عاشقانه خواندن،دلیل عاشق بودن ولی ای دوست،تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار و کلام ساده ی عاشقانه ات راخالصانه بگو و همیشه به یاد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده.............

خو شبختی توپی است که وقتی می غلتد به دنبالش میدویم و وقتی می ایستد به آن لگد می زنیم. کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم که من دیگر خسته تر ازآنم که زندگی کنم تا بداندغم شبها یم را.... تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را..... قانون دنیا تنهایی من است..... و تنهایی من قانون عشق است....و عشق ارمغان دلدادگیست... و این سرنوشت سادگیست.......!!! +

--- غول به دنیا آمدن و مورچه از دنیا رفتن اینست مسئله و این است درد روزگار فلزی لگد مال شدن زیر آوار حماسه‌ها و قصه این ساطور در آستین‌مان پنهان است هنگام نیاز وارد شدن از درهائی که گنجایش یک غول را ندارند تکه تکه از پیکرمان قطع می‌کنیم کوچک می شویم ،مورچه می‌شویم و چه زیبا لگد مال می شویم . . .

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 23:17 توسط سحر| |

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:18 توسط سحر| |

Design By : Night Melody